ماهیِ اسیر

   1   2      >

متن زیر در تاریخ18/6/1386، ساعت: 9:59 عصر نوشته شده است.

¤ + غزلک

غزلک شکستنت کار کیه؟


به عزا نشستنت کار کیه؟


عسلک نبینم افتادن تو


بگو پرپرشدن ات کار کیه؟


نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد


آسمون لهجه ی فیروزه رو یاد تو نداد


غزلک گریه نکن،


                       گریه به چشمات نمیاد!


سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کمی شکست؟


زورق رهایی ی تو چه جوری به گل نشست؟


ای نگین از همه ستاره ها ،ستاره تر


راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟


نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد


آسمون لهجه ی فیروزه رو یاد تو نداد


غزلک گریه نکن،


                       گریه به چشمات نمیاد!


غزلک،قشون قشون ستاره دنباله ی تو


همه شون عاشق بدبخت هزارساله ی تو


پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست


که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو


گلکم ،بهار بی تو،مرگ پاییز می مونه


تن تنهایی مو،گل زخم های تو می پوشونه


کاری از دست غزل برنمیاد،آینه دار


که حضورت غزل هامو،خط به خط می سوزونه!...


ناخوشم،ناخوش ناخوش،بی خود اما خود تو!


داره من کم میشه از من میرسه تا خود تو!


کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال


جز من من،کیه نزدیک مث تن با خود تو!


غزلک شکستنت کار من و ما که نبود


بغض تو گریه ی تو کار غزل ها که نبود


غزلک هرچی که  هس،بدجوری خوبی واسه من


هرچی بود شعرای من،محض تماشا که نبود!


اگه تن پس می زنیم،حرمت عشقو نشکنیم!


اگه چاوش نشدیم،به شب شبیخون نزنیم


اگه من جفت تو نیس،ترانه اندازه ی توست!


تو شبای بی کسی ما همه دنبال منیم!


غزلک یار اگه آوار تو شد گریه نکن!


اگه بر حق شدن ات دار تو شد گریه نکن


اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن


یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن!


                                                                     شهریار قنبری


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ15/6/1386، ساعت: 1:27 صبح نوشته شده است.

¤ + حرفی به من بزن

یک پنجره برای دیدن


یک پنجره برای شنیدن


یک پنجره برای من کافیست



من از ریشه های گیاهان گوشتخوار می ایم


و مغز من هنوز


لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را


در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند



وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بود


و در تمام شهر


قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند


وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا


با دستمال تیره قانون می بستند


و از شقیقه های مضطرب ارزوی من


فواره های خون به بیرون می پاشید


وقتی که زندگی من دیگر


چیزی نبود...هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری


دریافتم باید باید باید


دیوانه وار دوست بدارم


یک پنجره برای من کافیست


یک پنجره به لحظه اگاهی و نگاه و سکوت


اکنون نهال گردو


انقدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند



.


.


.


حرفی به من بزن


ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟



حرفی به من بزن


من در پناه پنجره ام


با افتاب رابطه دارم



                                                       فروغ


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ14/6/1386، ساعت: 12:46 صبح نوشته شده است.

¤ + بیزار

منم آن خسته دل درمانده


به تو بیگانه پناه آورده


منم آن از همه دنیارانده


در رهت هستی خود گم کرده


 


از ته کوچه مرا میبینی


می شناسی ام و در می بندی


شاید ای با غم من بیگانه


بر من از پنجره ای میخندی


 با تو حرفی دارم


                     خسته ام ، بیمارم


                                             جز تو ای دور از من


                                                                      از همه بیزارم


گریه کن،گریه نه بر من خنده


یاد من باش و دل غمگینم


پاکی ام دیدی و رنجم دادی


من به چشم خودم،این میبینم


 


خوب دیروزی من،در بگشا


که بگویم ز تو هم دل کندم


خستهازاین همه داتنگی ها


بر تو و عشق و وفا می خندم


با تو حرفی دارم                        


                      خسته ام،بیمارم


                                            جز تو ای دور از من


                                                                    از همه بیزارم


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ13/6/1386، ساعت: 12:16 صبح نوشته شده است.

¤ + مثل تموم عالم حال منم خرابه

مثل تموم عالم حال منم خرابه،خرابه،خرابه


مثل تموم وقت ها بخت منم تو خوابه،تو خوابه،تو خوابه


سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره،نداره،نداره


طاقت اینکه پیشش گریه کنم نداره،نداره،نداره


حالی واسم نمونده،دنیا برام سرابه


داد میزنم که ساقی:می خونه بی شرابه 


یادی نکردی از من،رسم رفاقت این نیست


اشکی برام نریختی،عشق و صداقت این نیست


دشمن راه دورم،در دل اینم زیاده


جاده بجز جدایی هیچی به من نداده


 


سلام


کلی نوشته بودم پاک شد.بعدا دوباره مینویسم.اومد پیشم.اینو بگم که 4 روز اینجا بود و اینم بگم که سیگار کشیدنشو بخاطر من ترک کرد.قراره دوباره شنبه یا 1 شنبه بیاد.بعدا جزییات این چند روز رو مینویسم.


 


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ8/6/1386، ساعت: 4:50 عصر نوشته شده است.

¤ + دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره

دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره


لبای خشکیدم حرفی  واسه گفتن نداره


چشای همیشه گریون آخه شستن نداره


تن سردم  دیگه جایی واسه خفتن نداره


                                      دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره                                             


    لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره  


می خوام از دست تو از حنجره فریاد بکشم


طعم بی تو بودنو از لب سردت بچشم


نطفه ی باز دیدنت رو توی سینه ام بکشم


مثل سایه پا به پام من تو رو همرام نکشم


                                                دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره


     لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم


برم و گوشه ی تنهایی و غربت بگیرم


من یه عمریست که اسیرم زیرزنجیر غمت


دست و پام غرقه به خون شد دیگه بسه موندنت


                                                 دیگه این غوزک پا یاری رفتن نداره


        لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ7/6/1386، ساعت: 1:20 صبح نوشته شده است.

¤ + بر شانه های تو

وقتی که شانه هایم


در زیر بارحادثه می خواست بشکند


یک لحظه


                ازخیال پریشان من گذشت:


«بر شانه های تو ...»


 


بر شانه های تو


میشد اگرسری بگذارم.


وین بغض درد را


ازتنگنای سینه برآرم


                          به های های


 


آن جان پناه مهر


شاید که می توانست


از بار این مصیبت سنگین


آسوده ام کند.


                                                            فریدون مشیری


با تمام اذیت کردنات دلم برات یه ذره شده.خدا کنه فردا بیای و همه چیز رو تموم کنی.


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

متن زیر در تاریخ6/6/1386، ساعت: 12:50 عصر نوشته شده است.

¤ + دیگه اشکم واسه من ناز میکنه

کاشکی تاریکی می رفت،فردا میشد


صبح میشد،چشمون تو پیدا میشد


لبهای ناز تو با قصه ی عشق


مثل گل های بهاری وا میشد


تا دلم شکوه رو آغاز می کنه


دیگه اشکم واسه من ناز می کنه


یادته قول دادی پیشم می مونی


قصه ی عشق زیر گوشم می خونی


نمی دونست دل وا مونده ی من


که تو رسم بی وفایی میدونی


تا دلم شکوه رو آغاز می کنه


دیگه اشکم واسه من ناز می کنه


هنوز از عشق تو لبریزه تنم


عاشق چشمون ناز تو منم


نمی دونم چرا من هم مثل تو


نمی تونم زیر قولم بزنم


تا دلم شکوه رو آغاز می کنه


دیگه اشکم واسه من ناز می کنه


سلام


من دیشب دو ساعت نشستم متنمو نوشتم بعد با یه اشتباه همش پرید.منم اعصابم خورد شد کلی فحش به خودمو،کامپیوتر دادم و رفتم خوابیدم!!


دیروز واسم زنگ زد ولی ای کاش اینجوری زنگ نمی زد.شماره رو که دیدم نفهمیدم اینه.چون گوشی خودش قطعه بایه گوشی دیگه که نمی دونم مال کی بود زنگ زد.گفت:سلام.(یه لحظه موندم.ته دلم ذوق کردم.هول شدم.انگار دفعه اول بود که باهاش حرف میزنم.) گفتم:سلام. گفت:شما از حساب پول گرفتین؟(ما یه حساب مشترک داریم.)گفتم:بله. گفت:چقدر؟ گفتم:...تومن. گفت:خداحافظ. گفتم:خداحافظ. همین.نه حالی ازم پرسید نه هیچی.حتی نگفت خوبی.انگار من منشی شم.آدم با منشیش هم که حرف بزنه لااقل میپرسه حالتون چطوره؟!


دیشب رفته بودم خونشون باباش واسش زنگ زده بود.باهاش کلی حرف زد.اون اصلا انکار میکرد که ما مشکلی داریم.باباش پرسید از مهدیس خبر داری؟اونم گفت:آره خوبه!!باباش یه حرف باحال بهش زد.گفت:یه نفر بهت میگه برو لب دریا گوش ماهی پیدا کن.میری 2 ساعت میگردی ولی گوش ماهی پیدا نمی کنی.میاد ازت میپرسه چی شد؟میگی هیچی نبود.تو دروغ نگفتی.هیچ گوش ماهی ای نبود.ولی آیا هیچی نبود؟شاید 10000چیز اونجا بود.بهش گفت:هیچی مطلق نیست.گفت:دنبال درست بودن چیزی از نظر خودت نباش و حقیقتو ببین.آخه اون خیلی ادعای اینو داره که اشتباه نمی کنه.ادعا داره که تمام نظراش درسته.میگه اینا اصل زندگیمن.(اینکه من بدون اجازه ی اون آب نخورم.)دیشب کلی پیش باباش حرف زدم و گریه کردم.کس دیگه ای نبود.هرچند نتونستم خیلی حرفا رو بزنم ولی بازم خیلی بود.توی این 11 روز گریه نکرده بودم و حرف نزده بودم.بارها بغض گلومو گرفته بود ولی من قورتش دادم! 


خستم.دارم کم میارم.یه اتفاق مهم ولی بد دیگه ای هم تو زندگیم افتاد که یه لحظه فکر کردم برای چی زنده ام.من که توی تمام زندگیم شکست خوردم برم بمیرم دیگه.بدرد هیچی نخوردم توی این 21سال زندگیم.جز مزاحمت و زحمت هیچی دیگه نداشتم.سر دردام دوباره شروع شد.جدیدا سر دردای وحشتناکی گرفتم.تا حدی که حالت تهوع(ببخشید) بهم دست میده.انگار مغزم داره میاد تو دهنم.دلم میخواد بمیرم فقط واسه اینکه عذاب وجدانشو ببینم.(اگه وجدانی داشته باشه)دلم می خواد زار زدنشو بشنوم.خیلی آدم بدی شدم.میدونم ولی آخه اون بارها زار زدنای منو دید وهیچ کاری نکرد واسم.


سرتونو درد اوردم.ببخشید.خدا کنه آخر هفته بیاد تا تکلیف من معلوم بشه.


¤ نویسنده: مهدیس

پیام های دیگران

   1   2      >

¤ لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه
شناسنامه

پارسی بلاگ
پست الکترونیک
 RSS 
 Atom 

اوقات شرعی

کل بازدیدها: 2295

بازدید امروز : 6

بازدید دیروز : 7


درباره خودم

ماهیِ اسیر
مهدیس[38]
آه، ای زندگی، منم که هنوز با همه ی پوچی از تو لبریزم...

ْآرشیو یادداشت ها

مرداد 86 [4]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [9]
آذر 86 [11]
بهمن 86 [4]


لینک دوستان

اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
عشق من هیچ وقت تنهام نزار
محمد
وبلاگ شخصی محمد جواد ایزدپناه
سیما
منا
پیامبر دیوانه
مسعود
در بدران
مازیار
سارا


لوگوی دوستان












وضیعت من در یاهو

یــــاهـو


اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل: